تبليغاتX
شا ه رگ

شا ه رگ

چه خوب است وقتی آدم حرفی برای گفتن دارد.

 می نویسد ضبط میکند یا کسی را پیدا می کند که مغزش را بشوید تا دوباره آن را با حرفهایش چرک کند .

خاصیت ذهن همین است میشود آن را پاک کرد و دوباره از نو نوشت.

اما ذهن خاصیت دیگری هم دارد (مقاوت در برابر شستشو).

برایت متاسفم تو نمی توانی ذهن مرا روی بند پهن کنی تا خشک شود در مورد من خشک کن هم جواب نخواهد داد.

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط کلاغ سیاهه  | 

از سکوتت می شود فهمید چه می گویی 

و از حرف های نا تمام ات

وقتی همیشه همه چیز را از آخر می خوانی

درست همان وقت است که

دلم می خواهد به تو بگویم

دوستت دارم

و درست همان وقت است که به تو این را می گویم 

 دلیلی برای پنهان کردنش نمی بینم وقتی که تمام لحظات عمر

به اندازه چشم بر هم زدنی است

چه دلیلی برای رو بر گرداندن از عشق می شود پیدا کرد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط کلاغ سیاهه  | 

خدایا

چقدر آدمها زود گم میشوند در غبار جدایی

 چقدر زود حل میشوند در نبودن

چقدر تنها شدم با نبودنت چقدر غمناک است

لحظه های بی تو بودن  

و چقدر های من بدون تو ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط کلاغ سیاهه  | 

مرگ را

برای من خطی آبی به سوی مرگی سرخ

و بنفشه های زیبا معنی کن

تمام زیبایی های دنیا برای من

برای تو جز مشتی

افسانه تلخ نبود

پس برای جدایی از چه اندوه خوریم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط کلاغ سیاهه  | 

سلام   تنهایی من

تو که با من بودی همیشه همه جا

تنهایی یار با وفایم

فراموشت کرده بودم خیلی وقت بود

شاید داشتم خودم را گول میزدم که تو دیگر نیستی

و یا من رفیق بی وفا و نیمه راهت بودم؟

اما باز آمدم تا با تو سر کنم مثل همیشه

مثل آن وقتها که کوچکتر بودم و ساعتها خودم را با تو

سرگرم میکردم

میدانی چیست فکر نمیکردم که تو دوباره همبازی من شوی

اما افسوس که یار من از من دور شد و باز هم دور و دوزتر می شود

و مرا در آغوش تو رها کرده است............

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط کلاغ سیاهه  | 

نیم شب است ٫ مدتی است که باران با کوبیدن بر بام خانه ها گوشها را نوازش میدهد٫ از پنجره به بیرون مینگرم و از دیدن چهره زیبای شب هوای آن به سرم میزند که گذاری به چهره بارانی شهر بینردازم و پرسه ای در شهر بزنم.

قبل از هر چیز یاد یار مهربان از نظرم میگذرد و جای خالیش نمود میکند. چند ثانیه نمی گذرد که فضای زیبا و بارانی شب به حالت خفقان درونی من تبدیل میشود. آری٫ فقدان وجودت از نظر میگذرد و باران و شهر و همه و همه بدون وجود تو چهره غمگینی به خود میگیرد.شنیده ام:

دیده را فایده آنست که دلبر بیند    ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟

عزیزم٫ جان من٫ روح سرگردان من٫ کجایی که به تن بی رمق من روح بخشی؟ مدتی است بر این باورم که زیباترین لحظات زندگیم با یاد تو به تلخ ترین لحظه ها تبدیل می شوند. جمله مسخره ایست؟ ولی گهگاهی انسان مجبور به اعتراف واقعیتهاست!! به اعتراف اینکه مدتی است فقدان وجودت اعماق درونم را بی رحمانه می ساید...می کاهد!

ای یار نا گزیر که دل در هوای توست....

                                                                 به امید دیدارت!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 5:26 قبل از ظهر  توسط کلاغ سیاهه  | 

از این گریه چی میدونی

نه دردی و نه درمونی

وای خدایا دارم خفه میشم

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط کلاغ سیاهه  |